بازدید : مرتبه
تاريخ : چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

وقتی متوجه شدیم؛

 

     1- خداوند حتماً بشریت را هدایت می‌کند.

 

     2- این هدایت با بعثت انسانی بسیار بیدار عملی می‌شود.

 

     3- روح نبی نه‌تنها حقایق آسمانی را فهمید، که همه را شنید، و نه‌تنها همه را شنید که همه را بدون کم و کاست به مردم رساند؛ در این حالت است که تعجب می‌کنیم قلب مبارک آن حضرت از طریق بعثت به چه ظرفیتی نایل شده!

 به ادامه مطلب بروید.



ادامه مطلب...
ارسال توسط محمود معینی-مسعود خاندایی-وحید شفیعی
بازدید : مرتبه
تاريخ : چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

عثمان‌برادرعبیدالله بن ‌زیاد گفت: دوست داشتم همه فرزندان  زیاد تا قیامت ذلیل باشند و حسین‌بن‌علی کشته نشود.[1]

 

مرجانه، مادر ابن‌زیاد به پسرش گفت: «یا خَبیث! قَتَلْتَ اِبْنَ‌رَسُولِ‌‌الله، وَالله لا تَرَی الْجَنَةَ اَبَداً»؛[2] ای خبیث؛ فرزند رسول خدا را کشتی؟ به خدا سوگند هرگز بهشت را نخواهی دید.

 

یحیی‌بن‌الحکم، برادر مروان، گفت: بین شما و پیامبر خدا در روز قیامت جدایی افتاد، من دیگر در هیچ کاری با شما شرکت نمی‌کنم.[3]

هند زن یزید وقتی خبر شهادت امام حسین «علیه السلام» را شنید، خود را در لباس مخصوص مستور کرد و از اندورن به مجلس مردان آمد و گفت: آیا این سر حسین فرزند فاطمه است؟! یزید به او گفت: تو برای او گریه و عزاداری کن، خدا بکشد ابن‌زیاد را که در کشتن او تعجیل کرد.[4]

 

پسر یزید خود را از خلافت خلع کرد و بر یزید و بر معاویه لعنت فرستاد و حق را به جانب حسین و علی«علیهما‌السلام» داد

و از همه مهم‌تر؛ نتیجه کربلا این بود که پرده نفاق حاکمان دریده شد و حساب سلطنت از دین جدا گشت.

امام«علیه السلام»  در روز عاشورا فرمود: «وَایْمُ‌الله اِنِّی لَاَرْجُوا اَنْ یُکْرِمَنِی الله بِهَوَانِکُم»[5]  والله! من امیدوارم که خداوند مرا با خواری شما گرامی می‌دارد. وچنین شد.

پس از شهادت امام حسین«علیه السلام» ، تا دوازده سال - دیگر بنی‌امیه به جای حمله در حالت دفاع قرار گرفتند، و این اوّلِ سقوط یک حکومت است- نهضت‌ها و خونریزی‌ها ادامه یافت و پس از آن همان خانه‌ای که در زمان حسین«علیه السلام»  کسی درِ آن را نمی‌زد، با مختصر آرامشی که در زمان امام پنجم«علیه السلام»  به‌وجود آمد، مسلمانان از اطراف و اکناف مانند سیل به همان خانه رجوع کردند و پس از آن؛ ‌روز به ‌روز به آمار شیعیان اهل‌البیت(ع) افزوده و حقّانیت و نورانیتشان در هر گوشه از جهان اسلام نمایان شد، حقّانیتی توأم با مظلومیت، و این اصابت نظر امام حسین«علیه السلام»  را روشن می‌کند.

پس از شهادت حسین«علیه السلام»  ابن‌زیاد در مسجد کوفه منبر رفت و گفت: «اَلْحَمْدُلله اَظْهَرَ الْحَقَّ وَ اَهْلَهُ وَ نَصَرَ اَمِیرَالْمُؤْمِنین یَزِیدَ وَ حِزْبَهُ، وَ قَتَلَ الْکَذّابَ‌إ‌بْنَ الْکذّاب اَلحُسَیْنَ وَ شِیعَتَهُ»؛ حمد خدا را که حق را و اهل حق را پشتیبانی کرد و امیرالمؤمنین یزید و گروه او را یاری رساند، و دروغگوی، پسر دروغگو یعنی حسین و یارانش را به قتل رساند. که در این‌جا «عبدالله‌بن‌عفیف‌اَزدی‌غامدی» با چشم‌های نابینا، به پا می‌خیزد و می‌گوید: «پسر مرجانه! دروغگوی پسر دروغگو، تویی و پدرت و کسی که تو را به حکومت عراق فرستاده است.» ، عاقبت هم به دستور عبدالله کشته می‌شود ولی اجازه نداد عبیدالله جوّ جامعه را به نفع امویان تغییر دهد.

در نظام حق، باطل، پوچی و بی‌نتیجه‌بودنش آشکار است، ولی چشم حسّی اموی این را نمی‌فهمد، همچنان‌که علوم تجربی معنی حق‌بودن نظام هستی را در حیطه تحقیق خود ندارد، و چشم وحی برای دیدن این وجه عالم نیاز است.

ابن‌سعد چون از کربلا برگشت، عبیدالله برای آن‌که سندی راجع به کشتن امام حسین«علیه السلام»  در دست نداشته باشد، او را خواست و گفت: «نامه‌ای که راجع به کشتن حسین داری پس بده!» گفت: «نابود شده» گفت: «نه، باید پس بدهی!» عمرسعد گفت: «چه نیازی به آن نامه داری، مرا برای کاری فرستادی و من هم انجام دادم و برگشتم، اینک به نوشته‌ای که گم شده چه نیاز است؟» ابن‌زیاد گفت: «البته باید بدهی» عمرسعد بیچاره شد، گفت: «نه به خدا آن دست‌خط را نگه داشته‌ام تا در مدینه به پیرزنان قریش نشان دهم تا عذر مرا بفهمند!»؛ یعنی هنوز چند روز از شهادت حسین«علیه السلام»  نگذشته، اطراف خود را نگاه کردند، دیدند چقدر اشتباه ارزیابی می‌کردند، این‌ها بر جسد بی‌جان حسین«علیه السلام»  نیز اسب دواندند تا همان‌طور که در زمین هیچ اثری از آن نماند، در تاریخ نیز او را محو کنند. حالا با حسینِ شهیدشده روبه‌رو شده‌اند و نمی‌دانند چکار کنند.

عمر سعد برگشت و از جلسه بیرون آمد، عازم خانه بود و در راه به خود می‌گفت: «وه! چه سفر بسیار زشتی بود، زشت رفتم و زشت برگشتم، هرگز کسی چون من مباد! پیوند فرزند پیامبر را بریدم، پاس خویشاوندی او را نگاه نداشتم، بر خدا عاصی شدم و فرمان عبیداللهِ ستمگرِ پسر فاجر را اطاعت کردم».

تاریخ‌الکامل می‌نویسد: «ابن‌زیاد از عمرسعد آزرده گشت و اساساً نمی‌خواست به ایالت دادن به او سندی به دست مردم بدهد، به بهانه‌ها او را خانه‌نشین کرد.»

عمرسعد در زندگی اجتماعی هر وقت وارد محفلی می‌شد، مردم برمی‌خواستند و او را تنها می‌گذاشتند، از احساسات مردم تیر باران می‌شد. هر وقت در مسجدی می‌نشست، مردم از گرد او برمی‌خواستند، تنفر مردم آرام‌آرام کار خود را کرد و او انگشت‌نمای کودکان شد و سخن امام حسین«علیه السلام»  که فرمودند: «می‌‌بینم که بچّه‌های کوفه بر سرت سنگ می‌زنند، آن‌طور که به درخت میوه سنگ می‌زنند» محقق شد، تا کار به جایی رسید که خانه‌نشین شد و در را به روی خود بست. اهل سنّت روایت از او را متروک داشتند، با این‌که از تابعین بود.

در سال 66 که یزید مُرد، عبیدالله از یزید تبری می‌جوید تا بلکه مردم او را بپذیرند و یزید را سبّ کرد، و پنهانی از کوفه فرار کرد.

نهضت امام حسین«علیه السلام»  اوّلین قیام مسلحانه علیه دستگاه خلافت است تا حساب اسلام را از حساب متصدیان امر جدا کند و دیگر نقش خلفاء به عنوان حامیان اسلام باطل شد.


 

[1] - طبری، ج4 ، ص375 و حماسه حسینی، ج3 ، ص216

[2] - تذکرة سبط، ص259

[3] - طبری، ج5 ، ص359 و حماسه حسینی، ج4 ، ص352

[4] - طبری، ج3 ، ص354

[5] - مقتل خوارزمی، ج2 ، ص32



ارسال توسط محمود معینی-مسعود خاندایی-وحید شفیعی
آرشیو مطالب
صفحات سایت
امکانات جانبی